جستجو

تبلیغات


    تبلیغات شما در اینجا

یادی و حکایتی

    یادی و حکایتی

    Persianv.com At site

    از درز پنجره سوز می‌آمد و به هوای دم کرده‌ی کلاس نیشتر می‌زد. پشت شیشه در آهنی حیاط مدرسه، بام‌های سفالی آن طرف خیابان، و تکه‌ای از آسمان خاکستری پیدا بود. باران همین‌طور یکبند می‌بارید و ریز هاشور می‌زد.

              روی نیمکت اول، روبروی میز خانم معلم، تنگ دیوار نشسته بودم و هر کار می‌کردم حواسم جمع باشد، نمی‌شد. نوک انگشت‌های پاهایم توی چکمه‌های لاستیکی از سرما گزگز می‌کرد. توی خیابان سیل راه افتاده بود. فکر زنگ تفریح دیروز راحتم نمی‌گذاشت.

              خانم معلم کنار تخته و پشت به کلاس ایستاده بود. کلمه‌های سخت درس‌های تا به حال خوانده شده را روی تخته می‌نوشت و بلند می‌خواند تا ما تکرار کنیم و بنویسیم. لابلای صدای رسای خانم معلم و صدای درهم و ناهمخوان بچه‌ها گوشم پی صدای باران بود. مدادم روی خط‌های آبی صفحه‌ی سفید دفتر کژ و کوژ می‌رفت و نگاهم جایی بند نمی‌شد.

           


    این مطلب تا کنون 37 بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ یکشنبه 9 بهمن 1390
    منبع
    برچسب ها : صدای ,     ,
    یادی و حکایتی

تبلیغات


    Ads

پربازدیدترین مطالب

آمار امروز یکشنبه 10 ارديبهشت 1396

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر